چه قدر سخته تمام روز رو منتظر باشي كه دوباره زل بزني به صفحه سرد مونيتور و فقط نگاهت به ايدي يه نفر باشه و همش دعا كني كه روشن باشه با اينكه از قبل ميدوني امروزهم مثل تموم روزهاي گذشته فقط بايد چشمهاي خواب رفته ادمك ايديشو ببيني وبايد غرورتو زير پا بزاري و براش اف بزني تا شايد جوابتو بده تازه اگه بخواد باور کنه که از ته دل دوستش داري
حالا که آمده ای همینجا بشین و فقط از خدا بپرس چقدر با هم بودن خوب است حالا که آمده ای سوز نیبانان را بد دعا نکن بگو که خیال سفر نداری بگو که بر نمی گردی
حالا که آمده ای ا ز این چمدان می ترسم این چمدان را بر می دارم این چمدان را و به دریا های دور می اندازم
حالا که آمده ای دلم برای این همه ماه و این همه ستاره می سوزد امشب چگونه سر بر بالش خواب می گذارند با این همه بیداري