تبليغاتX
احساسات لطیف
 

 


                     احساسات لطیف              

 




 

درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

دوستان

دوستان عاشق

هنرمند :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي رفقا

كد جاوا :

تبلیغات ویژه قالب ساز :
 

 

                         Je t'aime


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: دوشنبه 29 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 9:38 قبل از ظهر
      |+|

عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... آن وقت است كه ديگر عشق نيست صدقه است

 

 


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: دوشنبه 29 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 9:35 قبل از ظهر
      |+|

اگه یه زنبور دنبال یک گل خوشگل میگشت، توروخدا بهش نگو که من کجام

 


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: دوشنبه 29 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 9:28 قبل از ظهر
      |+|
تو
تو روز بودی

شب مال من بود

اصرار که کردی

راضی شدم

آسمانش را قسمت کردم

ماه و ستاره اش مال تو شد                                                                                     

سهمت را که بردی

تاریک شد          

گم شدم                                                                                      

 

              

گم شدی

بی ماه ،

زمینم ایستاد

ماهم صفر شد

سالم نچرخید

خوابیدم

مردم

پوسیدم 

روزتر که شدی

میان گورم

خواب ماه شب چهارده دیدم


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: دوشنبه 29 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 8:50 قبل از ظهر
      |+|

بدون شرح؟


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: دوشنبه 29 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 8:34 قبل از ظهر
      |+|
You can close your eyes to things you do not want to see. But u cant close your heart to things you do not want to feel.



Right click the image and choose 'Set as Background'


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: دوشنبه 29 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 7:53 قبل از ظهر
      |+|
هرگز نگو كه دوست داري اگر حقيقتا بدان اهميت نمي دهي.... درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد .... هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري... هرگز نگو براي هميشه وقتي مي داني كه جدا مي شوي... هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري.... هرگز سلامي نده وقتي مي داني كه خداحافظي در پيش است .... به كسي نگو كه تنها اوست وقتي در فكرت به ديگري فكر مي كني.... قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري

Right click the image and choose 'Set as Background'


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: دوشنبه 29 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 7:34 قبل از ظهر
      |+|

خدایا آنکه در تنها ترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت خواهشی دارم تو در تنهاترین تنهای ام تنهای تنهایش نگذار.

Right click the image and choose 'Set as Background'


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: دوشنبه 29 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 7:18 قبل از ظهر
      |+|

نازنين دنيا همينه ؛

 اون كه خوب بود بدترينه نكنه تنهات گذاشته ؛

حتي فكرشم محاله عشق پاك پيدا نمي شه


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: یکشنبه 28 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 1:56 بعد از ظهر
      |+|

خنده آدم ها هميشه از دلخوشي نيست . گاهي شکستن دلي کمتر از آدم کشي نيست . گاهي دل اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم ميياره . يک حرف ساده هم گاهي چقدر غم ميياره


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: یکشنبه 28 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 1:55 بعد از ظهر
      |+|

ميشه مثل يه قطره اشک بعضي ها رو از چشمات بندازي .

ولي هيچوقت نميتوني جلوي اشکي رو بگيري که با رفتن بعضي ها از چشمات جاري ميش


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: یکشنبه 28 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 1:54 بعد از ظهر
      |+|
 متين ترين كلمه "عشق" است. جذاب ترين كلمه "آشنايي" است. پاكترين كلمه "وجدان" است. تلخترين كلمه "جدايي" است. زشترين كلمه "خيانت" است. سخت ترين كلمه "تنهايي"بد ترين كلمه "بي وفايي " است بهترين کلمه "مرام" است پس سعي کن تلخ ، به آواز غزلي كه دل دل ميكند تا بخواند خداحافظ ، سياه ، به رنگ قماربازي كه پيشاپيش مي داند باخته رنگش را در پرتاب همين تاس ، من ، تلخ و سياه ، غزلم را آواز مي كنم و تاسم را پرتاب ......!، هر کس نغمه و آوازی مخص

 


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: یکشنبه 28 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 1:53 بعد از ظهر
      |+|
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم

 فکر نکن ياد تو بودم کار نداشتم ول مي گشتم


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: یکشنبه 28 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 1:51 بعد از ظهر
      |+|
زندگی یعنی
زندگي را دوست دارم به شرط آن که: (ز)آن زندان نباشد (ن)آن ندامت نباشد (د)آن در ماندگي نباشد (گ) آن گورستان نباشد (ي)آن ياس نباشد

عشق


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: یکشنبه 28 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 0:46 قبل از ظهر
      |+|
برای خاطرات قشنگت نوشتم آره برای تو و تو

زندگی چیزی نیست

که لب طاقچه عادت

از یاد من و تو برود

 


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 11:32 قبل از ظهر
      |+|
تنها

اگر تنها ترین تنها شوی

 باز هم خدا هست


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 11:26 قبل از ظهر
      |+|

سلام بچه ها بخندینا

یه ترکه ۱۰۰۰۰۰ صلوات نظر می کنه می ره استادیوم آزادی می گه بر محمد و آل محمد صلوات


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 11:24 قبل از ظهر
      |+|
شوخی کردم

گفتي:زيبا ترين گل عشقم تقديم تو باد!

و من تنها زماني كه از بي وفاييت دلم به درد آمدو غرورم شكست فهميدم تنها گلي كه در قلب تو موجود است"كاكتوس" است.!!!


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 9:51 قبل از ظهر
      |+|
اشتباه

 

فقط ستاره ها از چشمک زدنشان منظوری ندارند 


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 9:49 قبل از ظهر
      |+|
اشتباه

If I died or travelled far, I would write your name on every star, so everyone could look up & see, that u

mean the world 2 me


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 9:48 قبل از ظهر
      |+|
اشتباه

 

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد

شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به

جهنم از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و

جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است

با چنانعشقی زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود

شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 9:44 قبل از ظهر
      |+|
ديدار


ديدار

عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت
دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت

اين درد جانگداز زمن روی برنتافت

وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت


تنها و نامراد در اين سال های سخت

من بودم و نوای دل بينوای من

دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق
دير آشنا دل تو ، نشد آشنای من


از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان

تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم

با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه

كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟

امروز اين تويی كه به ياد گذشته ها
در چشم رنجديده من می كني نگاه

چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان

نشناختم صفای تورا “ – آه ازين گناه
!

امروز اين منم كه پريشان و دردمند

مي سوزم و ز عهد كهن ياد می كنم

فرسوده شانه های پر از داغ و درد را

نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم
.

گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است
.
تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين

ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است
.

گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان

گفتی : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است
“ !
ديدی كه آسمان كر و سرنوشت كور
صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است ؟

                                                     فریدون


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 9:29 قبل از ظهر
      |+|
غرور

اولین قطره که افتاد سرازیرشد. آرام وبی صدا روی سنگ افتاد و سُرخورد. بی هیچ اتفاقی گویی که ازاول هم نبوده است. دومین قطره نیز افتاد وسرنوشت بار دیگرتکرارشد. سنگ همچنان مغرور به سماجت قطره ها در دل می خندید. سومین و چهارمین قطره ها هم یکی پس از دیگری ازروی برگ سرخوردند و روی سنگ لغزیدند ودرخاک مردند. قطره صدم که افتاد حادثه آفرید و سنگ متلاشی شد...


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 9:25 قبل از ظهر
      |+|

حکایت کرده اند که.......

زنی می رفت ، مردی او را دید و دنبال او روان شد . زن پرسید که چرا پس من می آیی ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام

زن گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید ، برو و بر او عاشق شو

مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ زن گفت : تو راست نگفتی

اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟ مرد شرمنده شد و رفت .


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 9:21 قبل از ظهر
      |+|
باران............

سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي.........!
گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي..................!

گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي .................!
او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!!
فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:
"
ديوانه باران نديده "!!


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 9:18 قبل از ظهر
      |+|
دايره...مثلث...دايره...مثلث...دايره...مثلث... |

دايره بالاخره فهميد
دايره با تمام حماقتش بالاخره فهميد
فهميد که مثلث با آن گوشه های تيز دردناک
مثلث با آن اضلاع ابله ناموزون
مثلث با آن مساحت ناقص...
مثلث با تمام وقاحتش...
نمی تواند...
 نمی تواند قطعه ی گم شده ی او باشد
افسوس که دير فهميد!!


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 8:58 قبل از ظهر
      |+|
راز کوچک
 

هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشاش نگاه کن تا عشقو تو چشاش ببيني اگه نگات کرد عاشقه، اگه خجالت کشيد برات ميميره اگه سرشو انداخت پايين ويه لحظه رفت توي فکر بدون که بدون تو ميميره اگه سرشو انداخت و خنديد و حرفو عوض کرد بدون که دوستت نداره


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 8:21 قبل از ظهر
      |+|
راز کوچک
 

گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه می تونی ؟ گفت : آره سخت نیست ، آسونه. گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه. یه خنجر برداشت . گفتم این چیه ؟ گفت : سیسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی . خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت . دوست دارم دیوونه. اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم . اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده. دوست دارم دیوونه


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 8:20 قبل از ظهر
      |+|
تقدیر

نمي‌دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمي‌دانم پس از مرگم که آيد بر مزارِ من

سپيدرويي سيه بر تن کند يا نه

نمي‌دانم همي ‌دانم پس از مرگم

تو بر بالينِ من نمي‌آيي

سرودِ مرگِ من را زيرِ لب هرگز نمي‌خواني

همي ‌دانم شبي که من به زيرِ خاک خواهم خُفت

تو گرمِ عيش خواهي بود

پس تو را سوگند به آن ‌که مي‌پرستي

اگر فرجام بر لب آمد ، يادي ز ما کن

نمي‌دانم نمي‌دانم

ولي تقدير چنين بود ...


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 8:20 قبل از ظهر
      |+|
راز کوچک
 

سهراب ميگه : اي کاش در آن لحظه که تقديم تو شد هستي من مي سپردم که

مراقب باشي جنس اين جام بلور است

پر از عشق وغرور است مبادا بازیچه شود می شکند!!!!!!!!

 


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 8:12 قبل از ظهر
      |+|
راز کوچک
اگر از آسمون باهات تماس گرفتن گفتن قشنگ ترين و نازترين فرشته‌شون گم شده خواهش ميکنم منو لو نده..............

 


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 8:7 قبل از ظهر
      |+|
درد دل
سلام بچه ها

ما یعنی مهسا عسل و گیتی از اینکه شما به وبلاگ ما سری هم می زنید ممنونیم و از شما تقاضای یاری برای بهتر شدن این وبلاگ می خواهیم

قربان شما سه تفنگداران این وبلاگ


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 1:5 قبل از ظهر
      |+|
واژه عشق

انگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي

 سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم

 حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود

 اعتماد ندارم


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 0:45 قبل از ظهر
      |+|
همدم

اگه من و تو دوتا برگ باشيم،

هنگام خزان من زودتر از تو ميشکن

 تا زماني که مي‌افتي در آغوشم بگيرمت


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 0:44 قبل از ظهر
      |+|
عشق

از بچه گي به من گفتند همه را دوست بدار

 . اما وقتی که فقط دل به يکي بسته بودم

گفتند فراموشش کن


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 0:44 قبل از ظهر
      |+|
اينو براي تو نوشتم

یک نصیحت : مواظب خودت باش....!

 یک خواهش : اصلا عوض نشو....!

یک ارزو : فراموشم نکن.... !

یک دروغ : دوستت ندارم....!

یک حقیقت : دلم برات تنگ شده....!

ویک رویا : تورو داشتن


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 0:42 قبل از ظهر
      |+|
ستاره شب

یه شب

 يه ستاره شانس از اسمون افتاد رو زمين

بهم گفت دنيارو مي خواي يا يه دوست خوب ؟؟؟

گفتم هيچ كدوم . چون يه دوست دارم كه واسم مثل يه دنياست


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 0:42 قبل از ظهر
      |+|
DOKHTARANEZIBA WISHES

LOVE MAKE HEARTS BLOOM.

 EVERYTHING BLOSSOMS WITH LOVE

 LOVE IS FEELING BUTTERFLIES IN YOUR TUMMY

 MY HEART'S ALL A-FLUTTER!


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: شنبه 27 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 0:25 قبل از ظهر
      |+|
متهم

تو را به داد گاه خواهند كشيد ...

شايد به حبس ابد محكوم شوي

جزئيات جنايتت معلوم نيست

اما...

اثر انگشتت را...

روي قلبي شكسته يافته اند!!!
قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: پنجشنبه 25 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 9:0 قبل از ظهر
      |+|
با قلم ...


با قلم ...

با قلم مي‌گويم:

       - اي همزاد، اي همراه،

                      اي هم سرنوشت

هر دومان حيران بازي‌هاي دوران‌هاي زشت.

شعرهايم را نوشتي

              دست‌خوش؛

اشك‌هايم را كجا خواهي نوشت؟

                                                فریدون مشیری


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: جمعه 19 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 11:34 بعد از ظهر
      |+|
نامردی
دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش .....

                                                                                                              

قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: جمعه 19 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 5:33 بعد از ظهر
      |+|
هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟

یک فریب ساده و کوچک.

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمیخواهی.

من گمانم زندگی باید همین باشد.

آه!... آه! اما

او چرا این را نمی داند؟، که در اینجا

من دلم تنگ ست. یک ذره ست.

                                                                     (تکه ای از اخوان ثالث)


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: جمعه 19 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 5:16 بعد از ظهر
      |+|
باران
باز باران بي ترانه***

            گريه هايم عاشقانه***

                            مي خورد بر سقف قلبم***

                                               ياد ايام تو داشتن***

                                              مي زند سيلي به صورت***

                                              باورت شايد نباشد***

                                             مرده است قلبم ز دستت***

                                             فكر آنكه با تو بودم***

                                             با تو بودم شاد بودم***

                                              توي دشت آن نگاهت***

                                              گم شدن در خاطراتت***

                                          


قلم زني شده با احساس در روز هاي لبريز احساس در: جمعه 19 آبان1385 در ثانيه هاي تنهايي: 5:12 بعد از ظهر
      |+|

Copy Right By:mahsa
mahsa

 

http://www.hadikazemiweb.blogfa.com

JavaScript Codes JavaScript Codes

example: JavaScript Codes JavaScript Codes